ضد حال
با عرض پوزش
بخورمت یا بکنمت


گروه ضد حال
می بوسمت
+
نوشته شده در
85/03/18ساعت 18:32 توسط محسن
|
آشنا شاید هم دوست
در دفترم نقطه چینی شکل معما کشیدی
من را درون زمینی شکل معما کشیدی
نقاش کردی خودت را،من امتحانی شدم
به من با خنده گفتی همینی،شکل معما کشیدی
من ناشی از خلقت تو،تو ناشی از نقطه چینی!!
حتا تو نقش آفرینی شکل معما کشیدی........؟
این مطلب بالا از یک دوست هست.نمی دونم لفظ دوست رو می تونم بهش بدم یا نه؟؟راستش می ترسم بگم نویسنده ی این مطلب دوست منه!!
روزگاری نچندان دور به من اعتماد کرد و گوش به حرفام داد،قول و قراری گذاشتیم تا با هم پیشرفت کنیم،شروع به حرکت کردیم ولی راه نیوفتاده گفت خداحافظ!!!
شاید حق داشت،شاید هم نه!!ولی راستش رو بخوای عجیب برام بود رفتارش
بعد چند وقت به طریقی از طرق نسبتهایی به من داد بدون هیچ دلیلی!!!
امشب-بعد از 2ماه ااز اون تهمت ها-این نوشته رو نوشتم و گذاشتم اینجا تا بفهمه همیشه برام یه آشنا -شاید هم دوست-خوب محسوب می شه،و بدونه که در قاموس من هیچ موقع بی احترامی به یک انسان جایی نداره
یادش گرم،روزگارش خوش
+
نوشته شده در
85/03/13ساعت 0:0 توسط محسن
|
پر از درد
تن و موسیقی هر دو از یک چیز می گویند
:
" .آغازم کن "
اوج بگیر
اوجی بلند
پراز ابر
پر از هوا
پر از نور
بال بزن
پر از پر
پر ازشعر
و زمین را ببوس
پر از درد
مادرم,ساق پا هایم مال اوست
و پدر؛ شاید گردن باریکم
و همه گوش می دهند
به تن گوش می دهند
به موسیقی گوش می دهند
و سقف را می بوسند
و زمین باکره می ماند
وسقف هفده بچه به دنیا می آورد
تنها با یک بوسه !
می فهمید ! تنها با یک بوسه !
تن و موسیقی این را می فهمند
و من
نه تن
نه موسیقی
همه را می فهمم
مریم پالیزبان-برلین
+
نوشته شده در
85/03/11ساعت 0:0 توسط محسن
|
Here It Is
تقدیم به ((او))
Here is your crown
And your seal and rings;
And here is your love
For all things.
Here is your cart,
And your cardboard and piss;
And here is your love
For all of this.
May everyone live,
And may everyone die.
Hello, my love,
And my love, Goodbye.
Here is your wine,
And your drunken fall;
And here is your love.
Your love for it all.
Here is your sickness.
Your bed and your pan;
And here is your love
For the woman, the man.
May everyone live,
And may everyone die.
Hello, my love,
And my love, Goodbye.
And here is the night,
The night has begun;
And here is your death
In the heart of your son.
And here is the dawn,
(Until death do us part);
And here is your death,
In your daughter’s heart.

May everyone live,
And may everyone die.
Hello, my love,
And my love, Goodbye.
And here you are hurried,
And here you are gone;
And here is the love,
That it’s all built upon.
Here is your cross,
Your nails and your hill;
And here is your love,
That lists where it will.
May everyone live,
And may everyone die.
Hello, my love,
And my love, Goodbye.
+
نوشته شده در
85/03/02ساعت 0:0 توسط محسن
|
imagine
به یاد جان لنون و گروه افسانه ای بیتلز(سوسکها)
imagine there's no heaven
it's easy if u try
no hell blow us
above us only sky
imagine all the people
living for today
imagine there's no countries
it is'ny have to do
nothing to kill or die for
imagine all the people
living life in peace
u may say i'm a dreamer
but i'm not the olny one
i hope someday u'll join us
and the world will be as one
imagine no possesions
i wonder if u can
no need for greed or hunger
a brotherhood of man
imagine all the people
shaninig all the world
u may say i'm a deramer
but i'm not the only one
i hope someday u'll join us
and the world will be as one
نسخه ی ایرانی این آهنگ
+
نوشته شده در
85/02/18ساعت 0:0 توسط محسن
|
غريو را تصويركن
سكوت آب
مي تواند
خشكي باشد وفرياد عطش؛
سكوت گندم
مي تواند
گرسنگي باشد وغريو پيروزمندانه ی قحط؛
همچنان كه سكوت آفتاب
ظلمات است
اما سكوت آدمي فقدان جهان و خداست؛
غريو را
تصويركن !
برگرفته از وبنوشتههای احمد شاملو
+
نوشته شده در
85/02/08ساعت 0:0 توسط محسن
|
نامه
اين نامه اي ست براي((او)).اويي که بارها خواستم بهش بگم چقدر به وجودش نياز دارم و هرگز نتونستم،هيچ گاه توانايي گفتن اينو نداشتم که بهش بگم باروني هست براي کوير من............................................................

سلام!!!نمي دونم چي بايد بهت بگم،هيچ موقع نمي دونستم،خيلي دلم مي خواد که يکبار بتونم به تشويش درونم غلبه کنم و باهات حرف بزنم.نمي دونم چرا؟ولي هر وقت خواستم باهات حرف بزنم..........(نميتونم کلمه اي پيدا کنم تا حالم رو بيان کنم-شايد تشويش نزديکترين کلمه باشه).بارها سعي کردم به تشويش ذهني ام غلبه کنم ولي نشد(ازين حرفا بگذريم که اصلاً گفتنش جالب نيست)
دليل نوشتن اين نامه گفتن حرفي هست که نتونستم بگم بهت،تو يه جمله ((به وجودت اعتماد دارم و به کمکت نيازمند))دليل اين طرز فکرم ترجيح ميدم رو در رو بهت بگم.
روزگارت سبز و تهي ز بدي
يا حق
+
نوشته شده در
85/01/28ساعت 0:0 توسط محسن
|
شگفتا!!!
شگفتا،
وقتي که بود نمي ديدم،
وقتي ميخواند نمي شنيدم
وقتي ديدم که نبود
وقتي شنيدم که نخواند
چه غم انگيز است وقتي چشمه اي سرد و زلال در برابرت مي خواند و مي جوشد و مي نالد و تو تشنه ي آتش باشي و نه آب
وبعد که چشمه خشکيد،چشمه که از آن که تو تشنه ي آن گشتي،بخار شد و به هوا رفت تو تشنه ي آب گردي و نه آتش
و بعد
عمري گداختن از غم نبودن کسي که تا بود از غم نبودن تو مي گداخت
دکتر شریعتی
دروغ چرا؟!!!دلم براش تنگ شده
+
نوشته شده در
85/01/24ساعت 0:0 توسط محسن
|
تو نميداني
تو نميداني غريو ِ يک عظمت
وقتي که در شکنجهي يک شکست نمينالد
چه کوهيست!
تو نميداني نگاه ِ بيمژهي محکوم ِ يک اطمينان
وقتي که در چشم ِ حاکم ِ يک هراس خيره ميشود
چه دريایِیست!
تو نميداني مُردن
وقتي که انسان مرگ را شکست داده است
چه زندهگيست!
تو نميداني عاشق شدن
وقتي که نتوانی حرفی از آن بزنی
چه دردی ست!
+
نوشته شده در
85/01/02ساعت 23:59 توسط محسن
|
او.......
دوستش دارم ،دليلش زياد به تو ربط نداره ولي بدون که دوستش دارم،اينقدر که مطمئنم با اومدنش چيزي کم ندارم(تا اين سن از زندگي).
ايمان دارم،به تمام لحظات وجودش،به آرامشي که با حضورش به عقلانيت من ميده،به پاکي روحش،به تپش همزمان ذهن و دلم تو لحظه ي ديدن.
با همه ي اين حرفا،با همه ي حس دوست داشتنش يه ترسي يه زنجيري نمي ذاره برم جلو.مطمئنم که با وجودش ازين جايي که هستم...........................اه لعنت به اين جمله هاي مسخره ي توجيه کننده ي اعصاب داغون کن.رک و رو راست دوسش دارم و نمي خوام از دستش بدم.نمي خوام حسرت صميميت اونو تا آخر عمر رو دلم داشته باشم.ميخوام با بودنش لذت زندگي رو لمس کنم.
خدا،اي خدايي که اون بالا نشستي اين بنده هاي مزخفت رو نمي خوام،که من تو اين سرزمين تنهام و کسم توئي کس بي کسان،تا موقعي که تو هستي چرا ازين آدما کمک بخوام؟تو مي دوني من کي هستم،افکارم چيه و چه انديشه اي تو ذهنم دارم!!!پس کمکم کن تا بتونم دوستش داشته باشم همون جوري که از اول داشتم،نذاراين حسي که نسبت بهش دارم تغئير کنه،خيلي دوست دارم آزاد و رها بدون ترس بهش بگم که چه جوري بهش اعتقاد دارم.
وجودش آرامش ميده به من،
+
نوشته شده در
84/12/23ساعت 0:0 توسط محسن
|
دلام کَپَک زده، آه
نمي خواستم بنويسم.نمي خواستم ديگه حرفي با اين مردم بزنم،رفته بودم بدون اينکه قصد برگشت داشته باشم،خسته بودم(هنوز هم هستم)نمي خواستم ذهن مشغولي هامو کسي بدونه.رفتم تو خلوت خودم تا شايد کمي آروم بشم،شايد بتونم کمي زندگي رو لمس کنم،ولي ولي ولي..........................!!!!!!
همه رو دوست داشتم،از معدود انسان هايي خوشم نميومد، همه ي مردم اين شهر رو دوست داشتم چون تقريباً هيچ کدومشون رو نميشناختم.سعي داشتم همه رو انسان تلقي کنم مگه اينکه خلافش ثابت شه.
رفتم تا کسي رو آزار ندم،تا خاطره اي رو فراموش کنم که مثل يه خوره زخم ميزد به وجودم.درد بزرگي داشتم و دارم
دلام کَپَک زده، آه
که سطری بنويسم از تنگي دل،
همچون مهتابزدهيي از قبيلهی آرش بر چَکاد ِ صخرهيي
زِه ِ جان کشيده تا بُن ِ گوش
به رها کردن ِ فرياد ِ آخرين.
□
کاش دلتنگي نيز نام ِ کوچکي ميداشت
تا به جاناش ميخواندی:
نام ِ کوچکي
تا به مهر آوازش ميدادی،
همچون مرگ
که نام ِ کوچک ِ زندهگيست
و بر سکّوب ِ وداعاش به زبان ميآوری
هنگامي که قطاربان
|
|
| |
آخرين سوتاش را بدمد
|
و فانوس ِ سبز
|
|
| |
به تکان درآيد:
|
نامي به کوتاهي آهي
که در غوغای آهنگين ِ غلتيدن ِ سنگين ِ پولاد بر پولاد
به لبجُنبهيي بَدَل ميشود:
به کلامي گفته و ناشنيده انگاشته
يا ناگفتهيي شنيده پنداشته.
۹ مرداد ِ ۱۳۶۸
+
نوشته شده در
84/12/04ساعت 23:59 توسط محسن
|
خدا حافظ
رسم اين روزگار تنها بودن ِ.بايد تو تنهايي بميري و بگندگي ولي دم بر نياري که بابا من هم آدم هستم!!!من هم پناه مي خوام،من هم بايد جايي رو داشته باشم،خيلي سعي کردم آروم باشم رفتارم شبيه آدميزاد باشه،ولي نه!!!نميشه.همين جا از تک تک شما دوستان عذر ميخواهم،از شما ***** به خاطر گستاخي ِبيش از حدم،آره من کي باشم که با شما رابطه داشته باشم؟؟لياقت شما خيلي بالاتر از من هست،به قول شاملو سکوت سر از نا گفته هاست ولي ايکاش حرف مي زدين اي کاش......
دوستان(عجب اسم مسخره اي)!!!الان فقط اينو ميدونم که بايد بگم خداحافظ .
نمي دونم کي برميگردم؟؟اصلا هم مهم نيست،فقط مي دونم جاي موندن براي من نيست،اين شما و اين دنياي شما،اين ذهنيات زيباتون،اين جاده ها واين مسافرا،اين آسمون خاکستري،اين رابطه هاي صميمي تون همه و همه براي خودتون،ديدار به روزي ديگر
خدا حافظ.
مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم ، تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
ناله مي لرزد ، مي رقصد اشك
به خدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد واز شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
مي روم ، خنده به لب خونين دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل
فروغ فرخزاد - مهر 1333
+
نوشته شده در
84/10/18ساعت 0:0 توسط محسن
|
ميعاد

در فراسوي ِ مرزهاي ِ تنات تو را دوست ميدارم.
آينهها و شبپرههاي ِ مشتاق را به من بده
روشني و شراب را
آسمان ِ بلند و کمان ِ گشادهي ِ پُل
پرندهها و قوس و قزح را به من بده
و راه ِ آخرين را
در پردهئي که ميزني مکرر کن.
در فراسوي ِ مرزهاي ِ تنام
تو را دوست ميدارم.
در آن دوردست ِ بعيد
که رسالت ِ اندامها پايان ميپذيرد
|
و شعله و شور ِ تپشها و خواهشها
|
|
|
|
بهتمامي
|
فرومينشيند
و هر معنا قالب ِ لفظ را واميگذارد
|
چنانچون روحي
|
|
|
|
که جسد را در پايان ِ سفر،
|
تا به هجوم ِ کرکسهاي ِ پاياناش وانهد...
در فراسوهاي ِ عشق
تو را دوست ميدارم،
در فراسوهاي ِ پرده و رنگ.
در فراسوهاي ِ پيکرهاي ِمان
با من وعدهي ِ ديداري بده.
+
نوشته شده در
84/10/04ساعت 0:0 توسط محسن
|
تنها عشق
آري تنها عشق،به من طعم سيب را يادآوري کرد
وتنها عشق روح تو را ..............................!!!!!
وسوسه نيست اين حس/وهم هم !!!!
روزگاري بي وجود تو روزگار ميگذراندم،ليک اکنون..............
من در تو انهدام نمي بينم،بلکه رودي مي بينم زلال براي سيراب کردن
مرا ترس ِخداحافظي،ترس آزار تو ميترساند.
ترس ِباور نشدن،ترس ِآمدن و رانده شدن
خود ِ زشتم را کشتم تا زيبا شوم براي ماندن
از خويش گريزم نيست،رهيده ام ز تشويش.
مرا بپذير
( قطعه ای در جواب س)
+
نوشته شده در
84/09/26ساعت 23:59 توسط محسن
|
خسته
از زندگي از اين همه تكرار خسته ام
از هاي و هوي كوچه و بازار خسته ام
دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر كه و هر كار خسته ام
دل خسته سوي خانه تن خسته مي كشم
آوخ ... كزين حصار دل آزار خسته ام
بيزارم از خموشي تقويم روي ميز
وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام
از او كه گفت يار تو هستم ولي نبود
از خود كه بي شكيبم و بي يار خسته ام
تنها و دل گرفته و بيزار و بي اميد
از حال من مپرس كه بسيار خسته ام
محمدعلی بهمنی
+
نوشته شده در
84/09/25ساعت 23:59 توسط محسن
|
خاکستري
آسمون تهران ديگه آبي نيست!!ابري هم نيست!!اين روزا هيچ چيز مثل خودش نيست!!هيچ چي سر جاش نيست!!روزگار من هم اين طوريه،آسمونش و روزاش خاکستري ان،باعث اين وضع خود خود خودم هستم!!!رفتاراي اشتباه باعث اين مسائل شد.ميخوام آدم بشم.
روزگار پليد از دستم گرفت/آنچه را به زور سالها ستانده بودم از او/آنچه را که به بهاي روزهاي سرگرداني آموخته بودم را......./بهاي کمي نيست روزگار جواني/نمي گويم به هيچ دادمش/نمي گويم اندوخته اي ندارم/ولي................./افسوس نبايد خورد/ناله نبايد کرد/بايد ايستاد و پيش رفت/بايد تلاش کرد/بايد بايد بايد.........../آري!!!تقاضاي من بيش بود/بيش از توانم/بيش از ذهنم/بيش از زندگي ام/او چون نسيمي بر تن خسته ام وزيد/ورزيد وگذشت/چرا؟!!!/نميدانم!!!/ولي نه!!!ميدانم/چون نتوانستم باور کنم ماندنش را/باز هم مي گويم/افسوس نبايد خورد/مي خواهم بروم!!/به کجاي اين جهان؟!!/مهم نيست/((به هرآن کجا که باشد به جز اين سرا سرايم))/کوير من((کوير وحشت)) نيست/اما بايستي بروم/تا براي بازگشت ................../
حرفاي بالا رو بدون نظم خاصي(همون جوري که به ذهنم رسيد)نوشتم.اراده کردم براي خيزش،براي به دست آوردن...........که.........!!!اين روزها زياد ساده و عادي نيست!!!زياد احوال روح و مغزم خوب نيست(بد هم نيست)اتفاقاي عجيبي افتاده،آسمون دلم خاکستريه!!!منتظر يه بارونم،باروني که بياد و ناپاکي ها رو بشوره،باروني از جنس بارون هاي سحرهاي ماه رمضون،که با اومدنش روح آدم رو پاک ميکنه از هر چي غم و غصه،مي خوام سبک بشم از هر چي خاطره ي بد و زشت و غم بار گذشته،ميخوام نه تو گذشته جا بمونم نه بپرم تو آينده ي نيومده!!!ميخوام تو لحظه زندگي کنم با استفاده از تجربه ي گذشته،براي ساختن آينده ي بهتر.
به سراغ من اگه مياي/با يه چيزي بيا که زخم نزنه به تن خسته ي من/که پشت سرم خستگي روزها سرگردوني هست و جلوي روم آينده اي که بايد بسازمش
پس اگه قرار بياي آروم بيا تا چيني زندگي ام نشکنه (سهراب خان منو مي بخشه که گند زدم تو شعرش )
+
نوشته شده در
84/09/20ساعت 0:0 توسط محسن
|
م مثل من

بعد از سالها سرگردوني و ندونم کاري بالاخره فهميدم کيم؟؟بالاخره امشب تصميم جدي گرفتم براي ادامه ي زندگي،الان ميدونم که کجاي زندگي وايستادم.براي شروع تغئير نگاهم،ميخوام به اشتباهاتم اعتراف کنم،مسائلي که باعث خيلي از اتفاقا شد.
بزرگترين اشتباه من اين بوده که هيچ موقع خودم نبودم هميشه سعي داشتم کسي غير از اون چيزي باشم که هستم.ميدوني چرا؟چون هميشه ترسيدم که به خاطر رفتارم کسي ازم برنجه و از دستش بدم.اين رفتار نتيجه اي برعکس داشت برام،همه ي اطرافيانم دور شدن ازم.
اشتباه ديگه ي من اين بود که اکثر مواقع نمي دونستم طرف صحبت کي هستم؟با همه يک جور برخورد داشتم.همين يکسان برخورد کردن باعث بسياري اتفاقهاي خوب و بد شد.راستش بدشانسي من اين بود که طرز نگاهم به دنيا خيلي فرق داشت با اطرافيانم.من تا 3سال پيش نميدونستم چطور بايد با يه دختر حرف بزنم!!!!!!عجيبه ولي واقعيته.من به طور کاملاٌ اجباري ملزم به رعايت رفتارهايي شدم که هرگز تجربه نکرده بودمشون.آره!!من اين گونه بودم.
من يه مشکل بزرگ ديگه هم داشتم،هرگز ندونستم و نفهميدم که اوني که بايد حرف دلشو بزنه منم.3سال با کسي توي محيطي بسته روزگار سپري کردم و موقعي که اراده کردم که نزديکتر بشم،فهميدم چند ساعتي دير اراده کردم.من بارها به اين دليل مؤاخذه و تنبيه شدم که((چرا به هر کسي که ميرسم ازش خوشم مياد؟))به خاطر اين مسأله بارها مؤاخذه شدم.ميخواهم اينجا(جايي که دروغ معنايي نداره)اعلام کنم توي زندگي زميني 22سالم معدود دفعاتي پيش اومده نسبت به کسي اين حس رو داشته باشم که ميتونه باعث پيشرفت من بشه.منکر اين مسأله نيستم که خيلي به ديگران علاقه دارم،ولي اين علاقه تنها براي کشف دنياي ديگران و درس گرفتن از اونها بوده.
نميدونم چقدر منو ميشناسي؟ولي حتا اگه نزديکترين فرد هم به من باشي،نتونستي بفهمي که من از تو و ديگران چي ميخواهم؟دوست عزيز !!من از تو تنها ميخوام که کمکي باشي براي پيشرفت من(همون طوري که من تلاش دارم که اطرافيانم پيشرفت کنن)من روزهاي زيادي به دنبال همراهي گشتم تا با کمک اون هر دو به جلو بريم،ولي انگار همه يه همراه دارن يا ميخوان تنهايي جلو برن(اونايي که به همين جا راضين رو کاري ندارم)
من ساعات زيادي رو در تلاش پيدا کردن همراه صرف کردم،ولي حاصلش اين بود((دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر/کز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست)).
ازين جاي راه تصميم دارم به جاي جستجوي همراه به ترميم نفس و وجود خودم بپردازم،تا لحظه اي که توان اينو داشته باشم تا به ميل خودم زندگي رو بسازم.برام دعا کنيد.
يا علي مدد
+
نوشته شده در
84/09/17ساعت 0:0 توسط محسن
|
فرياد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! ي فرياد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقشهايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
در دهان گود گلدانها
روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم ، گ
گريان ازين بيداد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
واي بر من ، همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
و آنچه دارد منظر و ايوان
من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، كه مي داند كه بود من شود نابود
خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
واي ، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
مهدی اخوان ثالث
+
نوشته شده در
84/09/11ساعت 0:21 توسط محسن
|
قلب من

من فکر ميکنم
|
هرگز نبوده قلب ِ من
|
|
|
|
اينگونه
|
|
|
|
گرم و سُرخ:
|
احساس ميکنم در بدترين دقايق ِ اين شام ِ مرگزاي
|
چندين هزار چشمهي ِ خورشيد
|
|
|
|
در دلام
|
ميجوشد از يقين; احساس ميکنم در هر کنار و گوشهي ِ اين شورهزار ِ ياءس
|
چندين هزار جنگل ِ شاداب
|
|
|
|
ناگهان
|
آه اي يقين ِ گمشده، اي ماهيي ِ گريز در برکههاي ِ آينه لغزيده توبهتو! من آبگير ِ صافيام، اينک! به سِحر ِ عشق; از برکههاي ِ آينه راهي به من بجو!
|
هرگز نبوده
|
|
|
|
دست ِ من
|
|
|
|
اين سان بزرگ و شاد:
|
|
در چشم ِ من
|
|
|
|
به آبشر ِ اشک ِ سُرخگون
|
خورشيد ِ بيغروب ِ سرودي کشد نفس;
|
در هر رگام
|
|
|
|
به هر تپش ِ قلب ِ من
|
|
|
|
کنون
|
بيدارباش ِ قافلهئي ميزند جرس.
|
آمد شبي برهنهام از در
|
|
|
|
چو روح ِ آب
|
در سينهاش دو ماهي و در دستاش آينه گيسوي ِ خيس ِ او خزهبو، چون خزه بههم.
من بانگ برکشيدم از آستان ِ ياءس: «ــ آه اي يقين ِ يافته، بازت نمينهم!» |
+
نوشته شده در
84/09/08ساعت 0:0 توسط محسن
|
چه غریبانه بود.........
چه تلخ است اینگونه خار کردن بزرگان...امروز برای تشیع جنازه آتشی به امامزاده طاهر رفتیم و با یک گور خالی مواجه شدیم و دسته گل بزرگی که از طرف کانون نویسندگان برای آتشی تدارک دیده شده بود...سیمین بهبهانی...جواد مجابی...محمد علی بهمنی و تعداد زیاد دیگری از هنرمندان کشور با گوری خالی مواجه شدند که انگار هیچ گاه قرار نیست گرمای آتشی را در خود احساس کند...گرمای وجود مردی از جنس آتش...گرم و عاشق...آـشی از جنس ققنوس...حاشا نمی توان کرد غم عظیمی که در نگاه همه موج می زد...که ما چگونه خواهیم دفن شد...با همین بی احترامی یا...هیچ ...هیچ چیز نمی توان گفت....
از کدام چاله باید در آیم؟!تا به کی در پیله هایمان بمانیم و بگوییم بالاخره روزی درست خواهد شد...پس کی؟!مردی بزرگ رفته و باز هم ما مانده ایم و هزاران درد ...آتشی ققنوسی است که دوباره تولد خواهد یافت و ماندگار خواهد شد...مطمئن باشید
+
نوشته شده در
84/09/03ساعت 21:0 توسط محسن
|